خطاب آمد که هی گوفی
پایان
دراز بازی کردن بردن نیست.خستگیه!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۶ ساعت 1:51 توسط خودم
|
پایان
دراز بازی کردن بردن نیست.خستگیه!
همیشه راهی هست:
وقت کردی"بیا تو خوابم
از بخت شکر دارم و از روزگارهم
ضیاموحد :
آسان بودن دشوار است
خدایا
آسانم کن
شیدا از آن شدم که
نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
نیستی اما یادت اینجاست.وقت گل کردن رویاست
گیلی گیلی گیلی
!
تو اولی نیستی!من با خیلیها عاشقیت داشتم,با دختر قاب عکسی که عکسش پشت جعبه آیئنه عکاسی چهره نماست
بعدم با بلیط فروش سینما روشن!خواستم بدونی.اما دیگه تا وقتی پیش آقام خاکم کنن.خود خودتی.اگه اولی نبودی!بدون آخری
.
آخری
!
اما حالا حالم خوب نیست!این دفعه جای جنا انکر و منکر آمدن با گرزشون میکوبن تو سرم!داداشی منو شبونه برسون امامزاده داود
در رفتن جان از بدن گویند هر یک نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود