مای سلف

 

 

خودم=احساس همدستی با دکارت

شهری که ما ساختیم

 

راه میافتم,تقریبا هر روز,تو خیابانهای خالی که تو زمستان خالیترین میشن,نه گنجشکی بر شاخه ها نه شاخه ای بر درختها و نه درختی تو این خیابانها

تو همین روزهای رفتنم تو خیابانهایی که خالیترین داره میشه مث من خیلی از مردم راه میافتن

تو خالی خیابانها که گوشه راست کنار جوب هر چند قدم خالی به خالی یک تپه مدفوع و سمت چپ  قندیل به دیوارها از ادرار

 

راستی صبح و کلاه برداشتن از سر به احترام موشها این تنها جانداران شهرمان:سلام آقا موشه

تمام روز با همه ی مردم شهر تو این شهر خالی میرم و میام

تا به شب ,شب زمستان که شهر رو کرده خالیتر از هر شهر هر شب

قدم به قدم(بی سلامی و تنها گفتگوئی و آقاراه مانده ام و ۲۰۰تومان) با همه در شهر خالی و شب

شب پناه بردن به کنج بار و انگشت اشارت و ودکا،بی گفتگو

و سیلی این سرما و پریدن از صندلی پارک و به یادآوردن_(کسره):

در میخانه ببستند خدائیش  مپسند
که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند،ایش(ایش همون کلمه ی چندش خانمها)


و حرکت کارنوالهای حسینی در شهر بی رویا، شهر خالی

 

 


زندگی

 

 

 

زندگی یعنی همین در دسترس نبودن ـ،آنچه باید باشد نیسته

 

یعنی همین که نباید باشی و اشتباها هستی